چشمامو که باز کردم هوا تاریک شده بود. خونه تو سیاهی فرورفته بود و سکوت اون خبر از نبود پری می داد. یعنی کجا بود؟ آخ که هنوز بیدار نشده دلتنگش شده بودم. عاشقش بود دیگه چه کنم؟ روز تخت غلت زدم و با لحاف تن لختمو پوشوندم. بادلتنگی به جای رژ لب پری روی بازوی لخت و سردم نگاه کردم. کورمال کورمال بلند شدم و یه دست لباس پوشیدم. قلبم واسه دیدنش مث دل گنجیشک میزد.
سردم بود و می لرزیدم اما مث وقتای دلتنگیم عرق کرده بودم!
خم شدم روی تخت و با یه نفس عمیق بوی ادکلنش رو توی ریه هام پر کردم.
توی پذیرایی یه کارت پستال خوشگل با یه گل سرخ از لوستر آویزون بود. برش اشتم و بازم بوی ادکلنش مستم کرد.
" پوریا ی عزیزم!
با پنته آ رفتیم دکر زنانی که مادرت پیشنهاد کرده بود، دعا کن دست پر برگردم.
نرفته دلتنگتم!"
گل رو بوسیدم و به آشپزخونه رفتم. هنوز یکی از کلوچه های دست پخت پری رو تو دهنم نذاشته بودم که در باز شد. پری ساکت رفت تو اتاق خواب و درو کوبید. بعدش پانته آ اومد. با قیافه ی گرفته ...
- متآسفم پوریا! شما نمیتونید بچه دار بشید. مشکل از پریه، اما پوریا نباید ذره ای به روش بیاری!
@ @ @
وقتی پسرم و عروسم رو راهی قصر خوشبختیشون کردیم اومدیم خونه، پری سردرد داشت رفت خوابید. با پانته آ داشتیم رو بالکن حرف می زدیم.
- پانته آ؟ اگه من زن دیگه میگرفتم بد میشد؟
نیگام کرد ... باتعجب!
- من در حق پری فداکاری بزرگی کردم. بامشکلش کنار اومدم و بخشیدم. یه پسر رو به فرزنی قبول کردیم و ...
- خفه شو پوریا!
با بغض سرشو پایین اندخت.
- تو حیوونی پوریا! متآسفم واسه اون فرشته! این مشکل از تو بود، تو نمیتونستی بچه دار بشی ... اینا همش فداکاری بزرگ پری بود اون نذاشت بهت بگم ... اما ...
منبع: مخ گرانقدر اینجانب!

وبلاگ برتر در تاپ بلاگر
نظرات شما عزیزان: